دارم دق میکنم.....
چند وقته یه بغض گنده راه گلومو بسته،خیلی وقتا بی دلیل اشک چشمامو پر می کنه...
بابا من شاکیم!!!!! آآآآای دنیا من شاکیم!!!!!آهای کائنات من شاکیم!!!!! ای خداااااا من شاکیم، شکایتمو کجا ببرم؟؟؟!!!! نه از زندگی، نه از روزگار ، نه از مردم ،نه.... من از امام حسین شاکیم!!!!!!از امام حسینی که عاشقشمو جونم واسش در میزه...!!!!! خدایا کجا شکایتمو ببرم؟؟؟تو که جواب نمی دی...
مگه نمیگن دعا زیر قبه امام حسین مستجابه؟؟؟؟مگه نمیگن رد خور نداره؟؟؟ خدایا من رفتم....مضطر...هرکی ندونه تو که معنی اضطرارو می فهمی... من مضطر و عاجز ، به هزاااار زحمت خودمو رسوندم کربلا، اصلا خودش دعوتم کرد،گریه کردم ، زاری کردم... همه دردامو براش گفتم...نمی گفتمم خودش میدونست...التماس کردم، قسمش دادم ، روزی هزار بااار،نخواستم که همه چیز حتما اونجوری که من میخام بشه، گفت نجاتم بده از این وضعیت...شلوغ بود ، خیلی شلوغ ولی من هربار توی اون همهمه خودمو می رسوندم زیر قبه، می چسبیدم به ضریح....
اما..اما از وقتی برگشتم همه چیز داره بدتر و بدتر میشه...اون موقع مضطر بودم، الان سراپا دردم... چرا کمکم نکرد؟؟؟چرا همه چیز خراب تر شد؟؟خدایا کجایی؟چرا جواب نمیدی؟؟؟مگه نمیگن امام از پدر دلسوزتره ، از برادر مهربون تره، از هر رفیقی با معرفت تره و از مادر بیشتر دوستمون داره.....؟؟؟ پس کو.... من کم آوردم...
سلام تنهایی هایم! من آمدم ،
تنهاتر از دیروز ...
خسته تر از زندگی ...
ناتوان تر و درمانده تر ...
نام دوستش که کنار دستش نشسته بود و به نظر دلسوز و گوش به فرمان می آمد مرجان بود . مرجان آرایش غلیظی داشت . سایه تند سبز با رژ لب قهوه ای و رژ گونه های پررنگ . به ناخن دست و پایش هم لاک خردلی مالیده بود ... شال کوتاهی هم بر سر داشت .به نظر سنش بالاتر از سوژه من می آمد اما هر چه که بود خیلی با هم صمیمی بودند .
در بین راه مبایل خانمی که عینک آفتابی داشت زنگ خورد . گوشی را از کیفش در آورد و بدون اینکه نگاهی به صفحه آن بیندازد و ببیند که چه کسی ست، جواب داد . شروع که به حرف زدن کرد فهمیدم لهجه دارد، تهرانی نبود ! تعجب کردم، به تیپش نمی آمد!
آن طرف خط گویا مادرش بود، از خرم شهر! که نگرانش شده بود وتماس گرفته بود احوالش را بپرسد . برای مادرش توضیح داد که شب ها کابوس می بیند و خواب راحتی ندارد و مدام هم سرش درد می کند... در ادامه گفت : با مرجان تو راه تجریشیم، حوصلمون سر رفته بود، میریم یه دوری بزنیم . خرم شهرم فعلا نمیام اگرم قرار شد با مرجان با هم میایم . بعد رو به مرجان گفت : مامان سلام مخصوص میرسونه . مرجان هم لبخندی زد و گفت :تو هم سلام منو برسون .خلاصه بعد از هفت هشت دقیقه تلفنش تمام شد و گوشی را دوباره داخل کیفش انداخت .
در طول مسیر گاه از مرجان میرسید که الان کجا هستیم، انگار این طرف ها را بلد نبود و مران به و می گفت . خیلی هم به خود زحمت نمی داد که سرش را این طرف و آن طرف بچرخاند . حتی آخرهای راه هم که با مرجان گرم صحبت شده بودرش را فقط کمی متمایل به سمت او می چرخانید و حرف می زد، نمی دانستم، شاید بازهم سر درد داشت...
به میدان تجریش رسیدیم . اتوبوس داخل پایانه توقف کرد و مسافران هم یکی یکی پس از پرداخت کرایه پیاده می شدند . ما چون انتهای اتوبوس بودیم باید منتظر می ماندیم تا بقیه بروند .
نوبت به ما رسید . ناگهان پس از نیم ساعت در عرض چند ثانیه صحنه ای را دیدم که در باورم نمی گنجید !! مرجان کمکش کرد تا بایستد. وقتی بلند شد دست در کیفش برد و عصایش را در آورد و باز کرد و با کمک مرجان رفت تا پیاده شود و من در کمال ناباوری، مات و مبهوت او را نگاه می کردم ... تازه فهمیدم که آن خانم جوان وزیبا و شیک پوش کور بود ......!!!!!!
کاش می شد بچه بمونیم...
چشم بر روی دلم می بندم
و صدای نفسم را که به عشقت بند است
یک به یک می شمرم
و به دالان عمیق ذهنم
هق هق گریه تو می پیچد
به زمین می افتم
نفسم پایین است،
دست هایت بالا
و ندارد هدفی جز دستت
نفس آخر من...
و به جز بغض نگاهت به رگم خونی نیست
همه اندیشه من پر شده از من با تو
و نمی مانم من،کس بگوید روزی
که فقط من یا تو!
پلک هایم می بندم
همه تصویر تو را می بینم
و دگر بر من نیست چشم هایم بگشایم ...
شاعر : مهدی مقدسی
- انسان همانند رود است، هرچه عمیق تر باشد آرام تر و متواضع تر است. (مونتسکیو)
- کسی که شاد و خندان است، همیشه چیزی را برای شادمانی پیدا می کند. (شوپنهاور)
- مردم و چیزها ما را ناراحت نمی کنند بلکه این خودمان هستیم که با اعتقاد به اینکه کی توانند ناراحتمان کنند خود را ناراحت می کنیم. (دکتر آلبرت الیس)
و ...
- آن سوی همه ناکامی ها همیشه خدایی هست که جبران همه نداشتن هاست ...
